خانه / کتابخانه / مقالات / عرفان، جنگ را به دفاع مقدس تبديل كرد

عرفان، جنگ را به دفاع مقدس تبديل كرد

 

عرفان، جنگ را به دفاع مقدس تبديل كرد

خلاصه يادداشت:  اگر بخواهيم تعريف قاطعي از عرفان به دست دهيم و بگوييم عرفان، اين است و لاغير، امكان پذير نيست. شايد اغراق باشد اگر بگوييم: از آنجايي كه راه هاي رسيدن به خدا به تعداد خلايق است، راه هاي زيادي هم براي رسيدن به عرفان وجود دارد، اما عرفان چنين چيزي است. با اين حال خلاصه عرفان، معرفتي است كه انسان را از وجود پست بشري دور مي كند و به سرچشمه هستي كه همان خداوند است، مي رساند. نويسنده در اين يادداشت سعي در واشكافي اصول عرفاني و پيوند آن با شهادت دارد و گره خوردگي اين دو را در جبهه هاي دفاع مقدس بررسي مي كند.

اشاره
تاريخچه اي از عرفان و تصوف عرفان و تصوف مكتب و شيوه اي است براي پالايش روح و تزكيه نفس تا به اين طريق، انسان از عالم خاك بريده شود و به عالم افلاك برسد، در حقيقت اين مكتب راه عروج انسان براي رسيدن به آسمان است. سابقه عرفان و تصوف در دين اسلام به قرن دوم و سوم هجري برمي گردد. در واقع اگر بخواهيم تاريخ تصوف را به عنوان مكتب و يك شيوه بررسي كنيم، به قرن دوم هجري باز مي گرديم و مي بينيم كه اولين نحله هاي صوفيه و افراد صوفي مسلك در حوزه تمدني ايران در عراق(بصره و كوفه) شكل گرفته است. بعدها اين مكتب رشد پيدا كرد و در قرن سوم و چهارم به خراسان آمد و با ريشه هاي تاريخي گذشته ايران مثل آيين زردتشتي، زرواني و ديگر مكتب هاي فكري آيين باستان يعني همان آيين خسرواني گره خورد، رشد پيدا كرد و به شاخه هاي مختلفي تقسيم شد. در اين قرون است كه با ظهور انسان هاي پاك و وارسته اي مثل رابعه عدويه، بايزيد بسطامي، ابراهيم ادهم و مشفق و… عرفان و تصوف رشد پيدا مي كند. در حقيقت مي توان گفت كه تا قرن ششم و هفتم هجري مكتب عرفان و تصوف از نظر عملي و فكري رشد كامل خود را پيدا كرد. البته نبايد فراموش كرد كه رشد نحله تصوف در دامان اسلام و سنت صورت گرفت. تصوف با گرفتن جنبه هاي فكري اسلام رشد پيدا كرد؛ اگرچه صوفيه در دوره هايي با بقيه نحله هاي فكري كه خارج از دين اسلام بودند مشابهت هايي پيدا كرد، كه البته صحبت هاي زيادي هم در اين باره شده است، اما در حقيقت مباني فكري و بنيان هاي تصوف، ريشه در اسلام و سنت داشتند. در واقع مي توان گفت: جنبه نظري و فكري عرفان و تصوف از اسلام و جنبه عملي آن نيز از سنت، سيره پيامبر و صحابه نشأت گرفته بود. عرفان و تصوف در قرن هفتم توسط ابن عربي به گونه اي تئوريزه شد. ابن عربي با «فتوحات مكيه» و «فصوص الحكم» مباني فكري عارفان قرن هاي پيش از خود را به صورت نظريه و تئوري در آورد و در كتاب هايش ثبت كرد. از قرن هفتم به بعد و پس از ابن عربي، اگر ادعا كنيم چيز جديدي از نظر مباني به آن بن مايه هاي نظري اضافه نشد، حرف گزافي نگفته ايم. يعني در قرون بعدي، اتفاق جديدي در عرصه عرفان و تصوف رخ نمي دهد و همان انديشه ها و مباني فكري پيشين به شكلي جديد ارائه مي شوند. در اين دوران از نظر افزايش فرقه هاي صوفيه و گسترش آن در دنياي اسلام و حوزه تمدن ايران، رخدادهاي شگفت انگيزي به چشم مي آيد. البته اقبالي كه در برخي سرزمين ها از طرف حاكمان به عرفا مي شد، به نوعي باعث تقويت پايه هاي حكومتي بود. در حقيقت مي توانيم ادعا كنيم كه اغلب عرفا و صوفيه ضد حكومت ها نبودند و به همين خاطر هم حكومت ها با آنها چندان كاري نداشتند، يعني نه تنها به مخالفت و ايستادگي در برابر حكومت ها نمي پرداختند، بلكه هيچ توجهي به عملكرد حاكمان نداشتند و همين موضوع باعث مي شد كه حكومت ها به راحتي سلطنت ظالمانه خود را ادامه بدهند. از نكات شگفت انگيز اين موضوع در تاريخ، تيمور لنگ است كه خونخواري و استبداد او در تاريخ ثبت است. اما همين شخصيت منفور و خونخوار، هركجا كه مي رفت، پير و مرادش را هم با خودش مي برد. اين ارادت باعث شد كه وي را در پايين پاي قبر پيرش كه در سمرقند آثار آن موجود است، دفن كنند. همچنين يكي از فرقه هاي مهم عرفان به نام «نقشبنديه» در آسياي صغير رشد شگفت انگيزي پيدا كرد و تا قبل از انقلاب اكتبر(۱۹۱۷) پا برجا بود؛ اما جالب اينجاست كه دلمشغولي همه شاعران اين حوزه يك شكل نبود تا بتوانند مباني فكري و آئين هاي نقشبنديه را در شعرشان نشان بدهند؛ البته بسياري از تكه كلام هاي آن فرقه، در ادبيات عامه نفوذ پيدا كرد. در ايران هم تا قبل از قرن نهم و دهم كه مذهب تشيع رسمي شود، اغلب فرقه هاي عرفاني اهل سنت رواج داشتند و بعد از آن هم فرقه هاي شيعه صوفيه مثل «نعمت اللهيه» و «نوربخشيه» رواج پيداكردند. عرفان يا تصوف از ابتداي پيدايش فرقه هاي صوفيه عده اي بودند كه آنها را جزو متصوفه به شمار نمي آوردند؛ چرا كه معتقد بودند اين فرقه ها خودشان را در لباس تصوف آورده اند تا از امكانات انديشه عرفا و صوفيه به نفع خودشان سوء استفاده كنند. در اولين كتابي كه در زمينه تصوف به زبان فارسي نوشته شده است، يعني در كتاب «كشف المحجوب» اثر جلالي هجويري مي بينيم كه نويسنده، فرقه هاي صوفيه را تا زمان خودش به دوازده گروه تقسيم مي كند. هجويري دو گروه از اين دوازده گروه را به عنوان فرقه هايي كه از مسير حق بيرون هستند، نام مي برد. حلاجيه و حلوليه دو فرقه اي هستند كه در آن كتاب مطرود اعلام شده اند. براي همين مي توان به خوبي اين دغدغه را از همان زمان هاي اوليه شكل گيري صوفيه مشاهده كرد. فقهاء اسلام نيز در كتاب هايي مانند «تلبيس ابليس» و غيره صوفيه را طرد شده مي دانستند و معتقد بودند: حرف هايي كه صوفيه مي گويند، در حقيقت نوعي فريب ابليس است. در هر صورت از همان زمان شكل گيري اولين فرقه هاي صوفيه مخالفت و موافقت هايي به وجود آمد كه بهره بردن از آن را در اين روزگار كمي مشكل مي كند؛ چرا كه زماني مي توان از اين ميراث به خوبي استفاده كرد كه آسيب شناسي عرفان و تصوف را مطالعه كنيم. به همين علت پذيرفتن قطعي نظر مخالفان و يا حتي موافقان با صوفيه به هيچ وجه درست نيست؛ اين مسئله چيزي است كه بزرگان عرفاي بزرگ به ما آموخته اند. در نگاهي اجمالي به اشعاد حافظ، متوجه مي شويم، او هيچ سر سازشي با ريا و دينداري مزورانه ندارد. دليل اين موضوع هم انحرافاتي است كه از صوفيه وارد دين اسلام شده است. با اين حال برآيند كلي عملكرد عرفان و تصوف در طول تاريخ، بسيار مثبت بوده است. عرفان يكي از عوامل اصلي تقويت روح مردمخواهي و مردمداري است؛ فارغ از همه رنگ ها و نژادها. با چنين استدلالي عرفا بشر را پيكره واحدي مي دانستند و دين و مذهب و روش زندگي برايشان اهميتي نداشته است؛ چرا كه عمل و نيت را اصل قرار داده بودند. زماني كه انديشه مردمخواهي و مردمداري در ادبيات انعكاس پيدا كرد، باعث غناي بيشتر ادبيات شد و اگر امروز نازشي به ادبيات فارسي داريم، بيشتر به خاطر حضور عناصر عرفاني در ادبيات است. هيچ شاعر بزرگ ايران را نمي شناسيم كه متأثر از ادبيات عرفاني نباشد، جز فردوسي كه به موضوع حماسه پرداخته است. وقتي به آثار سعدي نگاه مي كنيم، متوجه مي شويم كه هر چند گلستان و بوستان آثاري اخلاقي هستند، اما روح عرفاني لطيفي در آن وجود دارد. زندگي و آثار مولانا كه امروز عالم را به وجد آورده است سراسر عرفان است، جالب اينجاست كه وقتي مولانا فوت كرد، از همه گروهاي مذهبي براي تشيع جنازه اش آمدند. خودش در شعري گفته است: «من با هفتاد دو ملت يكي ام». يا حكايتي از ابوسعيد وجود دارد كه در آن مي توان عرفان را به شكلي كامل در آن مشاهده كرد. مي گويند؛ كسي نزد او مي آيد و مي گويد مي خواهم مسلمان بشوم، ابوسعيد به او مي گويد نمي خواهد مسلمان شوي! مرد با تعجب دليل اين حرف را جويا مي شود. ابوسعيد مي گويد: آيا تو دست از مالت شستي، آيا از جانت دست كشيدي؟ و او مي گويد: آري. ابوسعيد هم مي گويد: پس تو مسلماني! عرفان چه مي گويد؟ اما عرفان چيست و تفاوت آن با تصوف در كجاست؟ در تبيين اين سوال بايد گفت: عرفا معتقد بودند كه با پاك كردن روح و نفس از پليدي و پلشتي ها انسان مي تواند به خداوند برسد، اما در تصوف جنبه ها و مراحل ابتدايي زهد مورد توجه است. براي مثال ابن سينا در نمط نهم اشاراتش كه درباره عرفان است و آن را بعد از ملاقات با ابوسعيد ابي الخير نوشت، سه گروه را مي شمرد: زاهد، عابد و عارف. در اين نمط عارف را در مرتبه بالاتري از زهد قرار مي دهد. ابن سينا مي گويد: انسان از مرحله زهد مي گذرد، به مرحله عبادت مي رسد و در نهايت وارد مرحله عرفان مي شود. او مي گويد: ممكن است يك نفر هر سه اين مراحل را پشت سر بگذارد، اما عارف، بينش ژرفي نسبت به زاهد و عابد پيدا مي كند. مثلاً يك صوفي ممكن است به اميد بهشت، خدا را بپرستد، اما عارف، اصولاً مسئله اش بهشت و جهنم نيست، مسئله او، خويشتن است. حافظ مي گويد: از در خويش، خدارا به بهشتم مفرست كه سر كوي تو از كون و مكان ما را بس يا مثلاً سنايي در آثار خودش مي گويد: قدم زين هر دو بيرون نه، نه اينجا باش، نه آنجا يعني نه دنيا به درد تو مي خورد، نه آخرت. هر دو تاي آنها مانع راه تو هستند و آن خداست كه مسئله اصلي است. عرفان با ابزار دل به اين بينش ژرف مي رسد. برخلاف آن چيزي كه در فلسفه هست و آنها عقل را ابزار رسيدن به خدا مي دانند حافظ مي گويد: سال ها دل طلب جام جم از ما مي كرد آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد در هر صورت اگر بخواهيم تعريف قاطعي از عرفان به دست دهيم و بگوييم عرفان، اين است و لاغير، امكان پذير نيست. «طراق الي الله بعد و انفس الخلايق» شايد اغراق باشد اگر بگوييم: از آنجايي كه راه هاي رسيدن به خدا به تعداد خلايق است، راه هاي زيادي هم براي رسيدن به عرفان وجود دارد، اما عرفان چنين چيزي است. به همين دليل نمي توان مانند فلسفه تعريف دقيقي از عرفان ارائه كرد. اما خلاصه عرفان، معرفتي است كه انسان را از وجود پست بشري دور مي كند و به سرچشمه هستي كه همان خداوند است، مي رساند. عرفان و ارتباط آن با شهادت عرفان ايراني به نوعي با شهادت و بنيادهاي مذهبي پيوند دارد. يعني زماني كه در عرفان عميق مي شويم، نمي توانيم بنيادهاي مذهبي و مفاهيم ديني را از آن حذف كنيم، چرا كه آبشخور اين مكتب، دين اسلام است و دين اسلام هم عناصري مانند شهادت دارد كه در مكتب هاي عرفاني به صورت پررنگ يا كمرنگ نمود پيدا كرده است؛ منتهي هدف نهايي در هر دو يكي است. عرفا مي گويند كه مي خواهيم به خداوند واصل شويم، در شهادت هم همين طور است؛ شهيد مي خواهد به خدا واصل شود. البته زيبايي رسيدن انسان از طريق شهادت به خداوند، تا حدي بيشتر از عرفان است. يعني فاصله اي كه انسان بايد طي كند تا از طريق شهادت به خداوند برسد، بسيار كوتاه تر از طي مسير پر پيچ و خم سلوك است كه هزاران خطر دارد. در حالي كه از طريق شهادت، مي توان خيلي راحت تر به خداوند واصل شد. اين موضوع را دكتر پورنامداريان در شعر معاصر خيلي زيبا تصوير كرده است. او مي گويد: بالاترين مرحله هر مكتب عرفاني را در هيچ ديني نمي توانيد پيدا كنيد كه هدفش جز رسيدن به حق و حقيقت چيز ديگري باشد. در حقيقت شهيد با هدف رسيدن به حقيقت كه همان خداوند است و با هدف زندگي در آن حيات طيبه تلاش مي كند. پورنامداريان در مجموعه اشعار «رهروان بي برگ» تعدادي شعر درباره شهادت دارد كه يكي از اشعار آن «اي شوق وصل شور شهادت» است كه در آن موضوع رسيدن به خداوند را مطرح مي كند. پورنامداريان در اين شعر بازگو مي كند كه شهادت هم نوعي عرفان است و مي توان آن را بالاترين درجه عرفان به شمار آورد كه انسان را خيلي سريع تر به هدف نهايي خود مي رساند. در اين شعر آمده است: دنبال هر غروب، طلوعي است بي گمان اما هميشه يك شب تاريك در ميان اين شب تاريك، زندگي دنيايي است. اين عمر هم در حقيقت مثل همين شب تاريك است كه فاصله بين طلوع و غروب انساني است. حالا شهيد اين شب تاريك را نمي بيند و خودش به استقبال مرگ مي رود و آن را در آغوش مي كشد. شهيد بلافاصله غروب را به طلوع تبديل مي كند. يك عارف هم همين كار را انجام مي دهد ولي بايد آن شب تاريك را بگذراند. وقتي كه مرگ در گرگ و ميش برزخ مرموز شام و بام در انتظار صيد كمين نشسته است يعني در هر صورت اگر شما خودت هم نخواهي، با آمدن صبح يك طلوعي را خواهي داشت و مرگ به سراغت خواهد آمد. اي شوق وصل شور شهادت ما را به صيد مرگ توانا كن يعني ما مرگ را از طريق شهادت صيد كنيم و در حقيقت دوباره به آن سرچشمه هستي باز گرديم و اين البته شجاعت زيادي را مي طلبد. به همين دليل اگر بخواهيد ردپاي موضوع شهيد و شهادت و ارتباط آن را با عرفان پيدا كنيد، دقيقاً به ادبيات آئيني و مذهبي بر مي خوريد. يعني از سيف فرغاني شروع شده و به اوج آن در عرصه صفويه در اشعار محتشم كاشاني مي رسد. در حقيقت هر جا مسائل عرفاني و عرفان مذهبي هست، موضوع شهادت هم مطرح مي شود. براي مثال شهادت عطار اگر چه در هاله اي از افسانه پيچيده شده است، اما مي گويند عطار به دست مغولان شهيد شد. يا مثلاً شهادت شيخ نجم الدين كبري را در حمله مغول ببينيد كه مردانه ايستادگي كرد. وقتي طرفدارانش گفتند: به خوارزم برو، ممكن است مغول حمله كند و كشته شوي. شيخ گفت: من در شادي اين مردم با آنها بودم، الان هم در غم شان آنها را تنها نمي گذارم. و رفت و دامانش را پر از سنگ كرد و در مقابل دشمن ايستاد و به شهادت رسيد. البته عده اي ديگر هم وجود داشتند كه در مقابل حمله مغول ايستادگي نكردند و پا به فرار گذاشتند. مثلاً شيخ نجم الدين دايه، نويسنده مرصادالعباد، فرار كرد و اهل و خانواده اش را هم رها كرد و به آسياي صغير متواري شد. ولي در هر صورت مي بينيد كه موضوع شهادت در فرقه هاي عرفاني هم معنا و مفهوم داشته است. با اين حال اين گونه زندگي كردن و شهادت را به جان خريدن، نيازمند شجاعت است، يعني عرفان به تنهايي براي چنين زندگي بسنده نيست. گفتند بي هراس اين شور لات له بي رستن شقايق خون رنگ بي بها است شور لات له يعني اين دنيا، و شقايق خون رنگ هم به شهادت اشاره دارد. رفتند سرفراز، كردند شوره زار شقايق بار آن گاه از ميانه گل بوته هاي سرخ تا سدره، تا حواصل مرغان سبز عرش سرمست و بي ملال كشيدند پروبال اين ابيات پورنامداريان به اين موضوع اشاره دارد كه شهدا داراي شجاعتي بودند كه توانستند از اين شوره زار زمين به سمت آسمان ها بروند و در كنار پرندگان سبز آسمان جاي بگيرند. اين شجاعت، يك نوع عرفان سرخ است؛ عرفان شجاعانه اي كه با ريختن خون هم مي تواند انسان را به هدف نهايي اش برساند. حلاج شهيد دار عشق است: آن يار كز او گشت سردار بلند جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد يعني دار، سربلند شد. به خاطر اينكه حلاج با آن به دار آويخته شد. حلاج مي گويد: ركعتان في العشق، لايصح وضوعهما الا بالدم يعني نماز عشق، دو ركعت است كه وضوي آن حتماً بايد با خون باشد. مي بينيد كه شهادت در اين جا خودش را عريان مي كند. عرفان شهيد در ادبيات معاصر در ادبيات دوران معاصر، بحث عرفان و شهادت دركنار هم مطرح مي شود. دليل اين امر هم مشخص است، چرا كه وقتي به دنبال رسيدن به هدفي هستيد، بايد بهاي آن را بپردازيد. براي پيروزي انقلاب اسلامي مي بايست عده اي خون مي دادند. در جنگ هم كه وطن ما مورد تعرض قرار گرفت، دوباره مي بايست اين خون داده مي شد تا از ميهن ما حراست شود، انعكاس اين دو واقعه تاريخي و بهايي كه براي آن پرداخته شد، در ادبيات معاصر به خوبي قابل مشاهده است. در آن چيزي كه به نام ادبيات دفاع مقدس مي شناسيم، شعر، رمان و خاطره نويسي با موضوع شهادت و دفاع مقدس به خوبي منعكس شده است. بر طبق آمارهايي كه به دست آمده، تاكنون حدود پنج هزار كتاب در زمينه دفاع مقدس نوشته شده است. يعني سالانه حدود چهار صد جلد كتاب در اين زمينه نوشته مي شود. اين ها همگي انعكاس ادبيات مقاومت ماست كه موضوع شهادت بن مايه اصلي آنها است و در بخش هايي از آن هم به عرفان پرداخته اند. البته عرفاني كه ما از آن صحبت مي كنيم، به آن شكل نيست كه رزمندگان آداب جنگ را به كناري گذاشته باشند و به سراغ سير و سلوك رفته باشند؛ آن گونه كه در عرفان نظري مطرح است. ولي نماز شب هايي كه در جبهه ها خوانده مي شد، چيزي جز سيروسلوك نبود. اگر چه سيروسلوك روش خاص خودش را دارد و ذكر خفي، ذكر جلي، حلقه و غيره جزو آداب آن هستند، اما در جبهه هاي جنگ اغلب رزمندگان، نماز شب خوان بودند، روزه مي گرفتند و بعد به شهادت مي رسيدند. در حقيقت نوع سيروسلوك شهداي دفاع مقدس و رزمندگان جبهه ها با آن چيزي كه ما از قبل مي شناختيم، حتماً متفاوت بوده است. منتها شهداي دفاع مقدس، يك برتري هم نسبت به شهداي عارف داشتند و اين امتياز هم اين بود كه سلوك شان در ميدان جنگ بود و همانطور كه علي(ع) فرمودند: «زاهد شب و شير مبارز روز» بودند. اغلب آنها نماز شب مي خواندند و در روز مي جنگيدند و به عروج خود مي رسيدند. هدف رزمندگان از جنگ، دفاع از وطن و رسيدن به خداوند بود. عرفان هم در مورد موضوع رسيدن به خداوند با رزمندگان شريك است. عرفا هم مي خواستند به خدا برسند، شهيد هم مي خواست به خدا برسد. عرفا قصد داشتند «عند ربهم يرزقون» شوند، شهدا هم به اين مرحله نائل شدند. ولي شهدا يك شبه ره صد ساله رفتند و خيلي سريع به خدا رسيدند، ولي سيروسلوك هزاران خطر دارد. به كوي عشق منه بي دليل راه قدم كه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد در مسير سلوك، عارف نيازمند پيري است كه به او راه و چاه را نشان بدهد و سالك بايد «كالميت يد الغسال» باشد. شهدا در جبهه هاي جنگ يك پير داشتند، مثل امام و يك هدف والايي داشتند كه رسيدن به خداوند متعال بود. آنها با شجاعتي كه در وجودشان بود، توانستند به اين هدف خود برسند. آسيب شناسي ادبيات معاصر در قبال مفهوم شهادت ادبيات معاصر در برخي از شاخه ها مثل خاطره نويسي و تا حدودي در شعر توانسته است وجوهي از عرفاني كه در جبهه ها متبلور شده بود، نشان دهد، ولي در شاخه هاي ديگري مثل رمان و داستانك نتوانسته به خوبي موضوع ايثار و شهادت و ارتباط آن با عرفان را در خود بگنجاند و شخصيت هايي شبيه به آنچه در جبهه ها حضور داشتند تصوير كند. اگر به رمان «جنگ و صلح» تولستوي نگاه كنيد كه به تمام زبان هاي زنده دنيا ترجمه شده است، متوجه مي شويم كه ما هنوز چنين رماني در ادبيات معاصرمان نداريم كه جنگ مان را با آن قدرت و توانمندي كه تولستوي در اثرش مطرح كرد، به دنيا منتقل كند. دليل اين كه چرا چنين اثري درباره جنگ نداشتيم، بايد در پاسخ به صدها سوالي كه درباره ادبيات معاصرمان مطرح مي شود، بيابيم. آيا ادبيات معاصر ما جهاني شده است كه ما بگوييم چرا شاخه جنگ آن جهاني نيست؟ البته حرف هاي خيلي خوبي در ادبيات مقاومت زده شده است و سالانه تعداد زيادي كتاب در اين زمينه به چاپ رسيده است و حتي شهادت عرفا را مطرح كرده، اما ادبيات معاصر به سراغ اين موضوع نرفته است. اگرچه طي اين سال ها اقبال و توجه اغلب شاعران و نويسندگان معاصر به اين موضوع ديده شده است. مثلاً اخوان ثالث در آخرين مجموعه اش «تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم» درباره وطن و شهيد صحبت كرده است و به جز اين بسياري ديگر درباره موضوع شهيد دست به قلم شده اند، اما به نظر مي رسد آثار كمي در اين باره نوشته شده است كه حق مطلب را به خوبي ادا كرده باشد. البته شايد يكي از دلايل اين امر، حديث «من لم يرزق، لم يدري» باشد. يعني كسي كه اين را نچشد، نمي تواند دركش كند. اغلب نويسندگان كلاسيك ما خودشان بهره اي از عرفان برده بودند و آن شور و حال عارفانه را درك مي كردند، براي همين وقتي كه دست به نوشتن مي زدند، مي توانستند حق مطلب را به خوبي ادا كنند، اما در حوزه ادبيات و حتي سينماي دفاع مقدس كساني كه در جبهه جنگ نبودند، نتوانستند از پس ادبيات جنگ به خوبي برآيند و به حقيقت موضوع نزديك شوند. اين ها مجموعه اي از يك كليت است، به نام ادبيات. يعني هم بايد خودت اهل دل باشي، هم خودت فضاي جبهه ها را درك كرده باشي و شهيد را از نزديك ديده باشي، هم اينكه از توانمندي هاي يك نويسنده به خوبي برخوردار باشي. به هر حال، قصدم زير سوال بردن ادبيات دفاع مقدس نيست، حتي با آن چيزي كه طي اين سال ها در اين زمينه نوشته شده است، بسيار موافقم، اما موضوع اينجاست كه اگر بخواهيم طي سال هاي بعد باز هم از شهيد و عرفان متبلور در جبهه هاي جنگ حرفي بزنيم، بايد به ادبيات دفاع مقدس مان بيشتر توجه كنيم. بايد تلاش شود آثار هنري مثل شعر، رمان، داستان، فيلم و حتي نقاشي و مجسمه هايي كه به موضوع دفاع مقدس مي پردازند، به شخصيت واقعي رزمندگان نزديك شوند و از عرفان و انديشه هايي كه در جنگ ما مطرح شد و آن را از ديگر جنگ هاي دنيا متفاوت كرد، حرف بزنند. نبايد فراموش كنيم، چيزي كه جنگ ما را به دفاع مقدس تبديل كرد، همان عرفان موجود در فضاي جبهه ها بود.
دكتر ابراهيم خدايار عضو هيئت علمي و استاد دانشگاه تربيت مدرس

درباره ی اخت الشهدا

مطلب پیشنهادی

نقش شهيدان در ترويج نهضت خدمت‌رساني

نقش شهيدان در ترويج نهضت خدمت‌رساني (با رويكرد مديريتي) با ارزشترين مايملك در نزد انسان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *